Posts

فتنه‌ی دل

چون رفت یار من، فتنه ز غم دل برخاست  هوای دلداری یار ز درد و غصه برخاست به شمع نگاه او، آن چراغ جان من دل خسته ام ‌روان شد پی دیدار او  ز زلف نازنینش، به آن چشم دل نشینش  من خموش دل، رفتم پی شکار در کمینش  با مهر عنایت بسام .۱/.۵/۱۴۰۴

شعله‌ای عشق

 دل من شعله‌ شمعی ست  در نسیم عشق،  رقص کنان... می سوزد. لیک، چراغ‌ می‌ شود،  در سکوت های  درونم. با مهر  #عنایت_بسام 

ماه دل آرا

 نکند در خيالت نقش  بسته ای ای ماه دل آرام ما با مهر  بسام

پاییز گمنام

 پاییز گمنام ای که جان و دلم ز رهِ عشق رفت،  که نیست، چنان وابسته ات یار،  که در دلِ صحرای بی برگ، غرق خویش مانده ام. من ساده دل و تنها،  در این شهر غربت  چنان گمنامم که در این شهر  خویش می جویم،  با دل سرد، که رفته کنار ساحل خزان،   نه چیزی مانده، نه امیدی جز هوای سرد،    برگهای ریخته و بوی پاییز درد ناک. منم خسته ز این بوی برگ، که می لرزاند دل را چون برگ ها ی زرد. تو کجایی؟ و من نشسته‌ ام در ره تو، چون درختی که تمام هستی اش  وابسه است به برگ،  بیا ای یار که این پاییز گمنام، تا مرز جان، می دهد بوی درد.  عنایت بسام #  میزان ۱۴۰۴