پاییز گمنام

 پاییز گمنام

ای که جان و دلم ز رهِ عشق رفت،

 که نیست،

چنان وابسته ات یار،

 که در دلِ صحرای بی برگ،

غرق خویش مانده ام.


من ساده دل و تنها، 

در این شهر غربت 

چنان گمنامم که در این شهر 

خویش می جویم، 

با دل سرد،


که رفته کنار ساحل خزان، 

 نه چیزی مانده، نه امیدی

جز هوای سرد، 

  برگهای ریخته و بوی پاییز درد ناک.


منم خسته ز این بوی برگ،

که می لرزاند دل را چون برگ ها ی زرد.


تو کجایی؟

و من نشسته‌ ام در ره تو،

چون درختی که تمام هستی اش 

وابسه است به برگ، 


بیا ای یار

که این پاییز گمنام،

تا مرز جان،

می دهد بوی درد. 


عنایت بسام # 

میزان ۱۴۰۴

Comments

Popular posts from this blog

شعله‌ای عشق